![]() |
![]() |
|
| در رویا های کودکانه ام آموختم به کسی که به من تعلق ندارد فکر نکنم...ولی او تمام فکرم شد...!!! |
|
یه زوج شصت ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن . وقتی توی یه پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته ی کوچیک و خوشکل جلوشون ظاهر شد و گفت : به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من هم برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده می کنم . زن از خوشحالی پرید بالا و گفت : اوه ! چه عالی ! من می خوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا برم فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف ! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه . مرد چند لحظه فکر کرد و گفت : خب؟! این خیلی رمانتیکه . زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند . نتیجه ی اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ و بدجنس و بی وفا باشن ... اما فرشته ها زن هستند !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:30 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را تو طفل هرزه پو، بايد كني اين ترك تازيها تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 |
|
RSS
|